تنهام گذاشت...
همه چیشو به پام گذاشت
با من که دشمنی نداشت
اما یکی دیگه نذاشت
رفتو منو تنها گذاشت
این آخرا تو صحبتاش ...
می گفت که عاشقم نباش
یکم غریبگی می کرد با منو با خاطره هاش...
خوب میدونم وقتی که رفت، گریه می کرد تو خنده هاش
می خوندم از توی نگاش، می گفت که منتظر نباش...
خوب یادمه وقتی که رفت......
نظرات شما عزیزان:
پاسخ:نه بابا... اتفاقا خیییلی خوشحال شدم که نظرتو انقد خوشگل مطرح کردی! باشه حتما میزان غمه تو مطالب رو میارم پایین(اینم بخاطر ساغر عزیز)!فقط ی خورده فرصت می خوام! مررسی

.gif)
پاسخ:مررررسی... همیش نظرتو بهم بگو.... خوشحال میشم!
**
دلمان که میگیرد ، تاوان لحظاتی است که دل بسته بودیم
**
.gif)
پاسخ:ممنون...
برچسبها: عکس بغل کردن دختر و پسر, عشق, داستان, داستان عاشقانه, داستان عشق, خیانت, دل نوشته, عاشقانه, متن های عاشقانه, عکس های عاشقانه, عشق, آغوش عشق, خیانت, تنهائی, جدایی, داستان کوتاه و جالب, داستان عاشقانه, داستان گریه آور, داستان کوتاه, دل نوشته, ربیع الاول, ياد, عادت, دوس داشتن, مراقبت کردن, ماه, ستاره ها, اشتباه , غرور, شمع امید, خرد شدن, له کردن, , دروازه ی جهنم, رمان دروازه ی جهنم , آهنگ نرو, ایوان و بنجامین, غریبگی, تنها گذاشتن, نامه ,